خرید بک لینک
دلنوشته های یک مسلمان - یادداشتنامه يادداشت :کلا این سال 88 سالی بود،همان هایی که زمزمه ی یار دبستانی من را بر لب های خود داشتند،یار دبستانی خود را در سطل های زباله ی بالای شهر سوزاندند،گوش یار دبستانيشان را در اصفهان بریدند تا ثابت کنند که زیر چوب علف زاده و فربه شده اند،نه چوب الف...همان هایی که توی شعارهایشان مشت گره می کردند و می گفتند:"یا حسین میرحسین"،حالا با حرف های همان میرحسین و نوری زاده و... ریخته بودند توی خیابان و شده بودند هتاک عزای عزیز زهرا،هزار و اندی سال بعد از روزی که یزیدیان بر طبل هاشان مستانه می کوبیدند،طرفداران یزید زمان هم بر طبل کوبیدند و حرمت شکستند...تنها ت

برچسب: یادداشتنامه, نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:14

دلنوشته های یک مسلمان - کوچه...کوچه و امان از کوچه... من که قصه گوی خوبی نیستم،ولی بگذار برایت از جایی شروع کنم که نا نجيبي"بای ذنب قتلت" را خواند و آمد توی کوچه های مدينه،همان رسم جاهلی اش را انجام داد...فقط یک بار بیا تجسم کنیم،بوی نم کاهگل های خانه های قدیمی توی کوچه های مدینه و نوازش نسیمی که از لابه لای نخلستان های سر به فلک کشیده فدک آمده اند خانه ی دخت رسول خدا تا بیعت تازه کنند با فاتح خیبری که خانه نشينش کرده اند تا بتوانند راحت تر غصب خلافت کنند، آن سو تر نانجیبی به قنفذ وعده ی معافیت مالیات میدهد تا اگر در کوچه ها فاطمه ای را دید شلاق بر بازوانش بزند و پهلويش را با غلاف شم

برچسب: کوچهکوچه,امان,کوچه, نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:14

توی تکاپو و فکر بودم که حالا که یک دوره با عشق تمام شد،سال تحویل امسال هم توی منطقه گذشت و یک بار دیگر دلمان جا ماند،از کجا بنویسم...دیدم برای طلائیه نوشته اند،شلمچه را وصف کرده اند،از هویزه و حسین علم الهدی گفته اند،از اروند و هور سخن ها گفته اند،ولی یک جایی بد جا مانده میان این همه سخن گفتن ها و نوشتن ها،یک نقطه نزدیک سه راه خرمشهر توی شهر اهواز که اگر از من بپرسند می گویم خود بهشت است...و اصلا اگر می شود با معراجي های خاکی یک دوره یکی بشوی و معراج شهدا را نشناسی?!پادگان محمودوند اهواز حرف ها دارد که بزند،از اول دفاع مقدس،از،روزي که اولین شهید را آوردند اینجا،از روزی که روزی میزبان پیکر بی س

برچسب: این,معراجیون, نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:14

صبحدمی نشسته بودیم لب پنجره و بر احوال جویی که باید باشد و کنار آن جوی گذر عمری بدهیم و حالا نبود افسوس می خوردیم که شیخ ذهنا و طبیب احوال جنونا را در عالم خواب و بیداری لحظه ای دیدیم،پلنگ وار پریدیم و دامان مبارک شیخ را در دستمان گرفتیم و و عجز و لابه می کردیم که یا شیخ،الهی همه ی کفترهاي کفتربازان محلات پایین شهر لاس وگاس به فدایت و الهی اوباما با همان هیبت کوسه مانندش قربان یک تار ریش مبارکتان شود،یک راهی جلوی پایمان بگذار که مردیم از درد بی جویی...شيخنا و مراد افکارنا دستی بر ریش مبارک خویش کشیدند و فرمودند:یا ایها البدبخت الفلک زده،د خوب سر جوی نشستی و نمی فهمی یا نفله!عرضه داشتم یا شیخ!ب

برچسب: حالنا,شیخنا, نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:14

دلنوشته های یک مسلمان - ولی نعمتان بی نعمت در پایتخت ام القرای جهان اسلام،برای لقمه ای نان سر بر سطل زباله های شهر میبرد تا مگر چیزی بیابد برای پرکردن کیسه روی دوشش،آن طرف تر روي آنتن زنده،عده ای دور هم نشستند به بهانه حل کردن مشکل همین محرومین،ولی با یک کوله بار پر از دروغ و تخریب که معلوم است هدفشان نه برداشتن کوله بار مرد کارگر،بلکه پر کردن کیسه هایی ست که قرار است از رانت پر شوند،آن هم نه فقط در یکی از نقاط تهران،در محضر خداوند و خون شهدا و در قسمتي از مملکت امام زمان(عج)آن طرف تر عده ای از هشتاد و هشت جلوتر زده و وعده ی ماندن تا سیزدهمین سده را داده اند،انگار نه انگار چهارسال ما

برچسب: ولی,نعمتان,نعمت, نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:14

دلنوشته های یک مسلمان - مرگ بر همسایه حق است!!! گلایه هایی داریم آن هم چه گلایه هایی،من باب بحث هنر و نگارش و این ها و اندر احوالات مازوخيسم مانندمان وسط ماه صیام،آن هم این که آمده ام بگويم که با این حساب ها و داستان های من گفتم و او گفت و یک نتیجه گیری آخر کار که از زندگی خیلی هامان نیز دور نیست نمیشود که نان درآورد ایهاالناس...اصلا نمی شود که درد را جار بزنی و نان هم بخوری،نمیشود وقتی همه بنا بر استحباب وجودشان روزه سکوت گرفته اند تو یکی فقط وسط میدان بایستی و فریاد بزنی!نوشتن دردها که هنر نیست،داد زدن این که آی ملت این درد است به خدا،حواستان باشد به فلان درد دچار نشوید که درمانش م

برچسب: مرگ,همسایه,است, نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:14

چندی قبل یکی از دوستان ما به بلای خانمان سوز و پدر درآر عشق مبتلا شد و به دلیل این که اکثرا ته این دل بستن ها بن بست می باشد،بنده خدا با کلنگ زمانه بدجور خرد و خمیر شد و به زمین گرم خورد.از آن جا که نگران احوالات رفیق بوديم،معمولا بعضی اوقات را با ایشان به سر می کردیم و در آن زمان با فلفل دنبال آن دوست شاعرمان می گشتیم که می فرمود:"اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد"می خواستیم فلفل در دهان آن گرانمایه کنیم چون از تلخ ترین و به شیوه ی سخن خودمان مزخرف ترین اوقات ما همان روزهایی بود که دوست را دورش را گرفته بوديم.حالا درد دوست ما چه بود؟بی نوا تقّی به توقّی می خورد،جوانی در دست در دست زيبارويش

برچسب: لطفا,رفیق,نباشید, نویسنده: مهتاب کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:14

صفحه بندی